از کابوس دیشب تا دردای امروز عصر سخت گذشت. خیلی سخت!
برچسب: نویسنده: مانی زارعینیا تاريخ: شنبه 27 آبان 1402 ساعت: 13:51
vieille cicatrice sourire Oublier La vie est plus courte qu’on ne le pense !
برچسب: نویسنده: مانی زارعینیا تاريخ: جمعه 19 آبان 1402 ساعت: 15:11
یه آفتاب قشنگی از پنجره اومده و سایه گلارو انداخته وسط فرش... مینو بالای قفسش پراشو باز کرده و داره آفتاب میگیره. بعد مدتها کوچه ساکته و تنها چیزی که دوست ندارم الان اینه که پای سیستم به پایان نامه و پروژه هام فکر کنم...
پاییز خیلی قشنگه، کاش تمدید می شد ...
پ.ن: دلم میخواست الان وسط سر و صدای میناها، تو وکیل آباد زیر اون یه دونه درخت بلوط نشسته بودم... دلم برف میخواد!
برچسب: نویسنده: مانی زارعینیا تاريخ: جمعه 19 آبان 1402 ساعت: 15:11
یه جایی نوشته بود: «همه ما دست کم در روایت یکنفر، هیولایی نفرت انگیزیم.» خواستم بنویسم نه! واقعا من از هیچکس نفرت ندارم و همه آدمهایی که می شناسم رو دوست دارم، ولی نتونستم. عجیبه که گاهی از کسایی متنفر میشی که حتی یک بارم از نزدیک ندیدیشون و برخوردی نداشتی. من از آدما متنفر نیستم، من از خیلی نگرشها، برخوردها، باورها، تعصب و اعتقاداته که نفرت دارم... کاش زنده باشم و روزی رو ببینم که دنیا جای قشنگتری برای زندگی همه باشه.
برچسب: نویسنده: مانی زارعینیا تاريخ: جمعه 19 آبان 1402 ساعت: 15:11
آدم وقتی دوره بیشتر قدر خونه رو می دونه. این سفر هم اگرچه سخت بود ولی تموم شد. امیدوارم آخرش بگم این همه سختی واقعا ارزششو داشت.
قوی تر از قبل ادامه میدم.
برچسب: نویسنده: مانی زارعینیا تاريخ: جمعه 5 آبان 1402 ساعت: 18:20